موسسه فرهنگي نرم افزاري آرمان - Content







آخرین بروزرسانی : 15 بهمن ماه ، 1390     




منوي اصلي








بزودی




مستند پایان بازی (end game)
نظم نوین جهانی، گروه بیلدربرگ و عملیات پایان دنیا



مستند قلبها و ذهن ها
(Hearts and minds) 
ابعاد مختلف تجاوز آمریکا به ویتنام



مستند اشغال 101
(Occupation101)
صدای اکٍثریت خاموش 



مجموعه مستند پرونده های توطئه 
بررسی گوشه ای از جنایات آمریکا در جهان

دوستان

   پاتوق کتاب

  کتاب آسمان

   مطالبه

   عدالت خواهی

  مجله راه

  اندیشکده یقین

  نفیس آنلاین

  عدالتخانه

  بچه های قلم

  نشریه پلاک 8

  سلام سبزوار


 
برنامه راز با حضور محمد حسین جعفریان
برنامه راز با حضور محمد حسین جعفریان




محمد حسین جعفریان

برنامه راز با حضور محمد حسین جعفریان

رازهاي ناگفته «محمدحسين جعفريان» در برنامه «راز»

به گزارش خبرنگار سينمايي فارس، «محمد‌حسين جعفريان» شاعر و مستند‌ساز شب گذشته در برنامه گفت‌وگو محور «راز» كه از شبكه‌ چهار سيما پخش شد، درخصوص مسائل مربوط به افغانستان و عدم توجه مسئولان به نظرات كارشناسان فرهنگي صحبت كرد.

* چند ديدار با رهبر انقلاب و عدم اختصاص وقت 15 دقيقه‌اي از سوي رئيس جمهور

وي در بخشي از صحبت‌‌هايش گفت: در طول دوره رياست جمهوري آقاي احمدي‌نژاد در مورد بحث افغانستان و موضوعات ديگر مصاحبه‌هايي انجام دادم. در يك مصاحبه‌، من از ايشان در مقابل يك كانديداي ديگر تعريف كردم. گويا ايشان از اين مصاحبه خوش‌شان آمده بود و به آقاي بذرپاش گفتند با من تماس بگيرد. با من تماس گرفتند و گفتند آقاي جعفريان از اين به بعد شما به عنوان سخنگوي ما صحبت كن. من گفتم به عنوان سخنگو حرف نمي‌زنم ولي حرفم را مي‌زنم و باورم را بيان مي‌كنم، اما اين قول را به من بدهيد كه من 15 دقيقه نه بيشتر درباره افغانستان توضيحاتي براي ايشان بدهم. چيزهايي را ديديم كه با پوست و گوشت ما دفن مي‌شود. بگذاريد اين حرف‌ها منتقل شود.
وي در ادامه بيان داشت: اين قول را به من دادند ولي من تا امروز دارم مي‌دوم كه 15 دقيقه وقت بگيرم. در اين فاصله 4ـ 5 بار نيمه خصوصي و 1.5 ساعت خصوصي رهبر مملكت را ديدم. يعني زانو به زانوي حضرت آقا، ولي امرمسلمين جهان نشستم اما هنوز دستم به آقاي احمدي‌نژاد نرسيده است.

* «حضرت آقا؛ سيدمهدي خاموشي نمي‌تواند منوچهر متكي را پيدا كند»

وي افزود: در جلسه‌اي كه آقاي خاموشي رئيس سازمان تبليغات هم بودند و حضرت آقا به آقاي خاموشي گفتند پيگيري كنيد.
يادم نمي‌رود آقاي خاموشي خيلي تلاش كردند كه آقاي متكي را ببيند و توضيحاتي را به ايشان ارائه كنند. آخرش سال بعد يك نامه يك جمله‌اي به حضرت آقا نوشتند: «حضرت آقا؛ سيدمهدي خاموشي نمي‌تواند منوچهر متكي را پيدا كند».
جعفريان ادامه داد: ما نه امكانات مي‌خواهيم نه سمَت. آرزوي ما اين است كه تجربه‌ها را بشنوند. ممكن است چيزي به دردتان بخورد وقتي يك آدم صفركيلومتر را به كابل مي‌فرستيد. گاهي اوقات ممكن است بگوييد از تو حركت؛ من حركتم را كرده‌ام. اگر ايشان در شهرستان‌ها و سفرهاي استاني يك پيرزن لرستاني را مي‌بينند، بنده با اين تجربه خودم را كشتم كه برخي از موضوعاتي را كه فكر مي‌كنم مهم است و بخشي از آن هم گذشته را بيان كنم.

* اشتباه وزارت امور خارجه در امور افغانستان عدم استفاده از جعفريان‌هاست

اين مستند‌ساز اظهار داشت: حضرت آقا يك بار گفتند يكي از اشتباهات بزرگ وزارت امور خارجه در طول سال‌هاي گذشته در موضوع افغانستان عدم استفاده از آدم‌هايي مثل آقاي جعفريان است. سه بار اين جمله را در وسط حرف‌هايشان تكرار كردند و در يك جا گفتند «اين براي من عجيب است».

* اصلا ما را آدم حساب نمي‌كنند

وي اضافه كرد: اصلا ما را آدم حساب نمي‌كنند. يك نفر در يك خانه‌اي در كنار اتوبان نواب با بيماري‌ها دست و پنجه نرم مي‌كند و كسي به آن توجه نمي‌كند و از طرف ديگر هم به ما نامه مي‌نويسند كه شما خوب پول مي‌گيريد و حال مي‌كنيد.

* حضرت آقا شما بعد از ظهر مي‌رويد تهران؛ امام جمعه پدر ما را درمي‌آورد

محمد‌حسين جعفريان در ادامه بيان داشت: يكي از وزراي ارشاد دوره قبل -كه من خيلي هم از او خوشم نمي‌آيد- در سايتش يك خاطره‌اي نوشته بود با عنوان «ارگ جهرم». نوشته بود يك بار حضرت آقا آمده بودند جهرم براي حضور در يك مراسمي در ارشاد. چند نفر يك ارگ يا پيانو را گرفتند و گذاشتند روي سن. بعد از اينكه اعلام كردند چند مهمان آمده، چند نفر ديگر آمدند و پيانو يا ارگ را بردند.
جلسه كه تمام شد حضرت آقا، جواني را كه مسئول برگزاري مراسم بود، صدا زدند و پس از خوش و بش گفتند اين ارگ بود؟، پيانو بود؟، چرا آورديد؟، چرا برديد؟، جوان گفت حضرت آقا اين ارگ بود، مي‌خواستيم سرود جمهوري اسلامي را با آن بزنيم. گفتند چرا برديد؟ جوان گفت: چون به ما گفتند امام جمعه جهرم آمده است. بعد آقا گفتند خوب من كه بودم. جوان گفت حضرت آقا شما بعد از ظهر مي‌رويد تهران. اين، پدر ما را اين‎جا درمي‎آورد.

* همان قدر كه به هديه تهراني توجه مي‌شود، به «حسين پرتوي» عكاس هم توجه شود

اين مستند‌ساز و شاعر با بيان اينكه درد الآن اين است كه رهنمودها اعمال نمي‌شود و آقايان ساز خودشان را مي‌زنند، اضافه كرد: من از جانبازي فقط كارتش را دارم. فقط با آن وارد طرح ترافيك مي‌شوم. راه بنياد شهيد را هم بلد نيستم. ما فقط سهم مساوي مي‌خواهيم. همان قدر كه به هديه تهراني توجه مي‌شود و عكس‌هايش را مي‌خرند، بايد به «حسين پرتوي» عكاس هم توجه شود. بيشتر نه، همان اندازه.


متن کامل شعر جعفریان که «عاشقانه‌های یک کلمن» نام دارد، بدین شرح است:

ديگر نمي گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق هايش
وظيفه شناس و عالي نيستند.

همه چيز در معطلي است
ميوه اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي دست، بي پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده ترين اتاق بداخلاق ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه ها و شبكه هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي الله -
با تلاش تحسين برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون هاي درجه چهار باشم
بي دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين طور بايد
در دور افتاده ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي دانم تختم
يكصد و شصت سانتي متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي گريزند
با بهره هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي كند
و پسرم مي گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي مصرف را اسير مي كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت هاي گوناگون
و بي اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي شوم
براي شكنجه اي تازه
در دور افتاده ترين اتاق بداخلاق ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.


متن کامل شعر "ديشب از چشمم بسيجي مي‌چكيد" که محمدحسین جعفریان به طور کامل در برنامه راز قرائت کرد:

ديشب از چشمم بسيجي مي‌چكيد
از تمام شب «دوعيجي» مي‌چكيد

باز باران شهيدان بود و من
باز شب‌هاي «مريوان» بود و من
 
دست‌هايم باز تا آهنج رفت
تا غروب «كربلاي پنج» رفت

يادهاي رفته ديشب هست شد
شعرم از جامي اثيري مست شد

تا به اقيانوس‌هاي دوردست
هم‌چنان رودي كه مي‌پيوست شد

مثنوي در شيشه مجنون نشست
آن‌قدر نوشيد تا بدمست شد

اولين مصرع چو بر كاغذ دويد
آسمان در پيش رويم دست شد...

يك ‌نفر از ژرفناي آب‌ها
آمد و با ساقي‌ام هم‌دست شد

یک نفر از سقف شب آویخت باز
در سبوی لحظه ها خون ریخت باز

باز ديشب سينه‌ام بي‌تاب بود
چشم‌هاتان را نگاهم قاب بود
 
باز ديشب ديده، جيحون را گريست
راز سبز عشق مجنون را گريست
 
باز ديشب بركه‌ها دريا شدند
عقده‌هاي ناگشوده وا شدند
 
خواب ديدم كربلا باريده بود
بر تمام شب خدا باريده بود

خواب دیدم خاک هم بستر نداشت
یک نفر می سوخت خاکستر نداشت

خواب ديدم مرگ هم ترسيده بود
آسمان در چشم‌ها تركيده بود

 ساحل امیدهایم بیم شد
خواب دیدم مرگ هم تسلیم شد

مرگ آنجا سخت زيبا بود، حيف!
چون عروسانِ فريبا بود، حيف!
 
اين چنين مطرود و بي‌حاصل نبود
مرگ آنجا آخرين منزل نبود
 
اي غريو توپ‌ها در بهت دشت
آه اي اروند! اي «والفجر هشت!»
 
در هوا اين عطر باروت است باز
روي دوش شهر، تابوت است باز
 
باز فرهادم، بگو تدبير چيست؟
پاي اين البرز هم‌زنجير كيست؟
 
پشت اين لبخندها اندوه ماند
بارش باران ما انبوه ماند
 
همچنان پروانه‌ها رفتيد، آه!
بر دل ما داغ‌تان چون كوه ماند!
 
يادها تا صبح زاري مي‌كنند
واژه‌هايم بي‌قراري مي‌كنند
 
خواب ديدم سايه‌اي جان مي‌گرفت
يك نفر در خويش پايان مي‌گرفت

اي سواران بلنداي سهيل!
شوكران نوشان «گردان كميل!»
 
اي سپاه رفته تا «بدر» و «حنين!»
خيل مختاران! لثارات الحسين!
 
اي نگاه آسمان همراه‌تان
اي امام عصر خاطرخواه‌تان
 
اي در آتش سوخته! پرهاي من!
اي بسيجي‌ها! برادرهاي من!
 
اي بسيجي‌ها، چه تنها مانده‌ايد!
از گروه عاشقان جا مانده‌ايد
 
اي بسيجي‌ها! زمان را باد برد
آرزوهاي نهان را باد برد
 
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّي خوب مردن هم نماند
 
غرق در مانداب لنگرها شديم
غافل از جادوي سنگرها شديم
 
از غريو موج‌ها غافل شديم
غرق در آرامش ساحل شديم
 
فصل سرخ بي‌قراري‌ها گذشت
فرصت چابك‌سواري‌ها گذشت
 
فرصت از اشك و از خون تر شدن
از زمستان نيز عريان‌تر شدن
 
فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن
در دهان داغ آتش، گل شدن
 
ياد باد آن آرزوهاي نجيب
ياد باد آن فصل، آن فصل عجيب
 
اينك اما فصل تنها ماندن است
فصل تصنيف دريغا خواندن است
 
اينك اما غربتم عريان شده است
حاصل آغازها پايان شده است
 
اينك اين ماييم، عريان و عليل
دستمان كوتاه و خرما بر نخيل
 
روي لبخندم صدايي گم شده است
پشت رؤيايم هوايي گم شده است
 
چشم‌هايم محو در بال كسي‌ست
در خيابان‌ها به دنبال كسي‌ست
 
نخل‌هاي سر جدا، يادش به‌خير!
اي بسيجي‌ها! خدا، يادش به‌خير!
 
فصل سرخ بي‌قراري‌ها گذشت
فرصت شب‌زنده‌داري‌ها گذشت
 
اين قلم امشب كفن پوشيده است
آرزوها را به تن پوشيده است
 
واژه‌هايم را هدايت مي‌كند
از جدايي‌ها شكايت مي‌كند
 
«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود
غرق در باران «روح الله» بود
 
جام را با او زديد و گم شديد
پاي شب هوهو زديد و گم شديد
 
بازگرديد اي كفن‌پوشان پاك!
غرق شد اين نسل در امواج خاك
 
باز باران خزان‌پوشان زرد
باز توفان كفن‌پوشان درد
 
باز در من بادها آشفته‌اند
لحظه‌هايم را به شب آغشته‌اند
 
آمديم و قاف‌ها در قيد ماند
قلب ما در «پاسگاه زيد» ماند
 
طالب فرهادها جز كوه نيست
مرهم اين زخم جز اندوه نيست
 
عقده‌ها رفتند و علت مانده است
در گلويم «حاج همت» مانده است
 
زخمي‌ام اما نمك حق من است
درد دارم ني‌لبك حق من است

پیش از اینها آسمانم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت

پيش از اين‌ها آسمان گل‌پوش بود
پيش از اين‌ها يار در آغوش بود
 
اينك اما عده‌اي آتش شدند
بعد مرگ كوه‌ها آرش شدند
 
بعضي از آن‌ها كه خون نوشيده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشيده‌اند
 
عده‌اي «ح‍ُسن القضا» را ديده‌اند
عده‌اي را قصرها بلعيده‌اند
 
بزدلاني كز يم خون تر شدند
از بسيجي‌ها بسيجي‌تر شدند

آي، بي‌جان‌ها! دلم را بشنويد
اندكي از حاصلم را بشنويد
 
تو چه مي‌داني تگرگ و برگ را
غرق خون خويش، رقص مرگ را

تو چه مي‌داني كه رمل و ماسه چيست
بين ابروها رد قناصه چيست
 
تو چه مي‌داني سقوط «‌پاوه» را
«باكري» را «باقري» را «كاوه» را
 
هيچ مي‌داني «مريوان» چيست؟ هان!
هيچ مي‌داني كه «چمران» كيست؟ هان!

هيچ مي‌داني بسيجي سر جداست؟
هيچ مي‌داني «دوعيجي» در كجاست؟
 
اين صداي بوستاني پرپر است
اين زبان سرخ نسلي بي‌سر است
 
تو چه مي‌داني كه جاي ما كجاست
تو چه مي‌داني خداي ما كجاست
 
با همان‌هايم كه در دين غش زدند
ريشة اسلام را آتش زدند
 
با همان‌ها كز هوس آويختند
زهر در جام خميني ريختند
 
پاي خندق‌ها اُحد را ساختند
خون‌فروشي كرده خود را ساختند
 
باش تا يادي از آن ديرين كنيم
تلخِ آن ابريق را شيرين كنيم
 
با خميني جلوه ما ديگر است
او هزاران روح در يك پيكر است
 
ما ز شور عاشقي آكنده‌ايم
ما به گرماي خميني زنده‌ايم
 
گر چه در رنجيم، در بنديم ما
زير پاي او دماونديم ما
 
سينه پر آهيم، اما آهنيم
نسل يوسف‌هاي بي‌پيراهنيم
 
ما از اين بحريم، پاروها كجاست؟
اين نشان! پس نوش‌داروها كجاست؟
 
اي بسيجي‌ها زمان را باد برد!
تيشه‌ها را آخرين فرهاد برد
 
من غرور آخرين پروانه‌ام
با تمام دردها هم‌خانه‌ام
 
اي عبور لحظه‌ها ديگر شويد!
اي تمام نخل‌ها بي‌سر شويد!
 
اي غروب خاك را آموخته!
چفيه‌ها! اي چفيه‌هاي سوخته!
 
اي زمين، اي رمل‌ها، اي ماسه‌ها
اي تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها
 
جمعي از ما بارها سر داده‌ايم
عده‌اي از ما برادر داده‌ايم
 
ما از آتش‌پاره‌ها پر ساختيم
در دهان مرگ سنگر ساختيم
 
زنده‌هاي كمتر از مردار‌ها!
با شما هستم، غنيمت‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سكه! لعنت بر شما
 
باز دنيا كاسه خمر شماست
باز هم شيطان اولي‌الامر شماست
 
با همان‌هايم كه بعد از آن ولي
شوكران كردند در كام علي

باز آيا استخواني در گلوست؟
باز آيا خار در چشمان اوست؟
 
اي شكوه رفته امشب بازگرد!
اين سكوت مرده را در هم نورد
 
از نسيم شادي ياران بگو!
از «شكست حصر آبادان» بگو!
 
از شكستن از گسستن از يقين
از شكوه فتح در «فتح المبين»
 
از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو
اي شكوه رفته! از «مهران» بگو!
 
از همان‌هايي كه سر بر در زدند
روي فرش خون خود پرپر زدند
 
شب‌شكاران سحراندوخته
از پرستوهاي در خود سوخته
 
زان همه گل‌ها كه مي‌بردي بگو!
از «بقايي» از «بروجردي» بگو!
 
پهلواناني كه سهرابي شدند
از پلنگاني كه مهتابي شدند
 
اي جماعت! جنگ يك آيينه است
هفته تاريخ را آدينه است
 
لحظه‌اي از اين هميشه بگذريد
اندر اين آيينه خود را بنگريد
 
ابتدا احساس‌هامان تُرد بود
ابتدا اندوه‌هامان خرد بود
 
رفته‌رفته خنده‌ها زاري شدند
زخم‌هامان كم‌كمك كاري شدند
 
اي شهيدان! دردها برگشته‌اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
 
فصل‌هامان گونه‌اي ديگر شدند
چشم‌هامان مست و جادوگر شدند
 
روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند
آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند
 
هفته‌ها در هفته‌ها گم مي‌شوند
وهم‌ها فرداي مردم مي‌شوند...
 
فانيان وادي بي‌سنگري!
تيغ‌هاي مانده در آهنگري
 
حاصل آن ماجراها حيرت است؟
ميوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
 
حاصل آغازها پايان شده است؟
ميوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
 
زخمي‌ام، اما نمك... بي‌فايده است
درد دارم، ني‌لبك... بي‌فايده است

بحر مرداب است بی امواج، آی!
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
 
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشكر چنگيز از روحم گذشت
 
جان من پوسيد در شب‌غاره‌ها
آه اي خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

 

یک حلقه dvd/ قیمت : 1000 تومان               

اضافه به سبد خريد


 









کلمات کليدي : برنامه راز شبکه 4 محمد حسین جعفریان
نادر طالب زاده مستند‌ساز عاشقانه‌های یک کلمن
رازهای ناگفته

© کپی رایت توسط : موسسه فرهنگي نرم افزاري آرمان (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .

نوشته شده در تاریخ : 9 شهريور ماه ، 1389 (972 مشاهده)

[ بازگشت ]








               


  

Template Designed By [B2P™] Armancenter Co. | Copyright © 2010